یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
پایان!
حالا ورق ورق مي كنم تقويم سال 1385 را...بهار و تابستانش مال خودم و پاييز و زمستانش مال شما...شما مرده ايد در من! تمام شده ايد...مثل همين ضمير "تو" كه ديگر در قاموسم وجود ندارد....و اين آخرين نامه به شماست...
خدا گاهي يك شبه چشم آدم را باز مي كند...و من پنجشنبه....اصلن ولش كنيد....
آن روز كه نوشتم نمي دانم چند وقت طول مي كشد تا فراموشت كنم نمي دانستم كه يك شبه مي شود به اندازه ي چند سال ...
شما نا مهربان بوديد كه حتي نگذاشتيد من روياهايم را براي خودم داشته باشم...و هيچ وقت نام اين را صداقت نمي گذارند....
حالا چيزي كه هيچ وقت وجود نداشته است تمام شده است....و من خوشحالم....
سلام زندگي!
شنبه پنجم اسفند 1385
........
تا حالا شده که دلت بخواد هر کاری از دستت بر می آد انجام بدی تا شاد باشتن آدمایی که دوست داری؟من دلم می خواد هر کاری از دستم بر می آد انجام بدم ،حتی شده سه بار دعای جوشن کبیر را با صدای بلند بخونم تا اون دوباره راه بره زیر نور ماه و بخنده از ته دل....
سه شنبه یکم اسفند 1385
هی پیام می فرستی برایم به زبان های مختلف و هی امید می دهی و نا امید می کنی ام...
نمی شود از تو شکایت کرد می شود؟خجالت می کشم حالا از تو...از تو که آن قدر بزرگی و من کوچک...نمی شود حرف زد .با هیچ کلمه و جمله ای نمی شود حرف از حسی که جاری است زد...
ای کاش خانه ی ما هم چاه داشت...لااقل آن وقت می توانستم سرم را فرو کنم در آن و ...
به فریادم برس ای شنوای بینا...
سه شنبه یکم اسفند 1385
رنج دانستن!
خیلی دردناکه که خیلی وقتا آدما خیلی چیزارو می دونن و به خیلی چیزا اعتقاد دارن در حالی که خیلی دلشون می خواد که هیچ وقت نمی دونستن..خیلی سخته...خیلی سخته....
پی نوشت:
نمی دونم اینی که بالا نوشتم درسته یا نه...منظورم حرف دکتر الهیه...شاید گفته بود نا امیدی ....
*من نمی خوام خودکشی کنم مطمئن باشید،به همان دلایلی که گفتم!
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
از نوشته های قدیمی...
یخ کرده ام ...دست هایم سیاه شده اند ...خوابم می آید و تو هی می کوبی توی گوشم...و می گویی زندگی زندگی .......من اما دلم خواب می خواهد ...دلم خواب هفت پادشاه را می خواهد...دلم می خواهد رها بشوم از خودم و این تن که هر روز یدکش می کشم ....یواش تر بزن معمار من ...یواش تر...من دلم خواب می خواهد...خواب سرزمینی که تنها عشق در آن حکمرانی می کند و هیچ ضمیر مفردی به دنیا نمی آید...خسته ام از این همه ضمیر مفردی که جمع نمی شود...از زندگی که فقط کم می کند من را از خودش.....
هی معمار من...
معمار من.......
معمار...
م...
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
نابود....
راستی چندسال لازم است بگذرد تا من دوباره بشوم خودم...خسته ام...خسته ام از این پاهایی که هر روز بیهوده راه می رود...خسته ام از این همه بیهودگی ...این همه دست و پا زدن...گدایی کردن...ویران شدن...
سیاه شده ام نه؟! دو سال تمام سعی کردم تمام رنگ ها را دوباره بچینم...خودم را بنا کنم اما حالا......سیاه سیاه سیاه سیاه سیاه سیاه سیاه سیاهم از بس که ...
راستی دلیل بودن من چیست وقتی که نابودم....
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
گمشده...
روز اول که دیدمت ایستاده بودی توی صف، تو هم مثل من مست بودی،یادت هست؟گفت الست بربکم و ما با هم فریاد زدیم بلی.بعد به هم نگاه کردیم.تو خیره شده بودی در چشم های من و من حل شده بودم در نگاه تو...
۲
گمت کردم میان همهمه ی جمعیت...داد زدم مبادا تنهایم بگذاری اما تو رفته بودی...
۳
یادم نیست چند ساله بودم که به خوابم آمدی.من گمشده بودم میان بازارچه ای از همان بازارچه های قدیمی با سقف های هلالی شکل.راه می رفتم سر به هوا تا رسیدم به امامزاده ای و تو را دیدم که کنار ضریح نشسته ای و خیره شده ای در نگاه ،من حل شدم در نگاه تو...
۴
تمام عکس ها را بیرون می آورم و تک تک آن ها را با دقت نگاه می کنم اما هیچ کدام از چشم ها شبیه چشم های تو نیستند.تمام کتاب های ایرانشناسی را زیر و رو می کنم عکس هیچ زیارتگاهی مثل جایی که تو را دیدم نیست...
۵
خواب،خواب،خواب،خواب،خواب،خواب،خواب،خواب،خواب،خواب،خواب،خواب....
۶
باید چند سال بگذرد که تو بیایی تا من حل بشوم در نگاه تو و تو خیره بشوی در نگاه من؟
۷
من کم دارمت...می فهمی؟
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
خواب سپید...
همین که پلک هایم می رسد به هم می آید و می نشیند پشت پلک هایم.سپید جامه است. آنقدر سپید است پیراهنش که چهره اش را درست نمی بینم.می گوید آمده است دنبالم و می خواهد همراهش بروم.می گویم: کار نیمه تمام، فراوان دارم.چیزی نمی گویداما سنگینی نگاهش را حس می کنم.بیدار می شوم و زل می زنم به سیاهی شب....
حالا دو روز است که مدام فکر می کنم به این که من احمق شیر خام خورده مگر چه کار دارم که همراهش نرفتم...دو روز است که هی خودم را حلاجی می کنم.تمام دفترچه های قرار هایم را زیر و رو می کنم مبادا با کسی قرار دادشته باشم و یادم رفته باشد،اما هیچ آدمی هیچ جا منتظرم نیست و من کاری ندارم که به خاطرش باید ماندنی بشوم و هیچ مسافرتی جز سفر مرگ نمی تواند برایم شیرین باشد...
به خدا تمام این ها واقعیت است،مرگ آمده بود سراغم و من...
من دلم خواب سپید می خواهد،وقتی که شب این همه سیاه است...
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385
تب...
تب کرده ام.حالا میان هذیان هایم تو نشسته ای و مدام کلمه ها را به من دیکته می کنی....پتو را محکم تر می پیچم دور خودم...می گویی تب داری چرا پتو را کنار نمی گذاری؟ می گویم همین طور خوب است..من دلم تب بیشتر می خواهد وقتی کلمات سرگردانم پژواک صدای توست...تب کرده ام .بخاری را تا ته می کشم بالا و زل می زنم به شعله های آبی و تو که دست تکان می دهی برایم از میان آبی ها ... می گویی:
با عقل آب دل به یک جو نمی رود بیچاره من که از آب و آتشم
دستم را دراز می کنم به سوی تو ، می گویم رودخانه ی آتشین مرا با خودت نمی بری؟ می گویی کف دست هایت را نگاه کن و من می بینم رد پاهایت را کف دست هایم.تاول ها اجتماع آب و آتش اند...
بیچاره من...بیچاره من...وقتی که باید به نشانه ای از تو دلخوش باشم...پتو را می اندازم کنار .لرز می پیچد در جانم.تمام بی تو بودن را می لرزم
...


